گم شد، در قیل و قال گم شد سخنم
در بهت گذشت فرصتِ دم زدنم
بستند به لقمه های چرب و شیرین
تا وا نشود به حرفِ تلخی دهنم
آنها هیزم شدند، ما عود شدیم
آنها آتش شدند، ما دود شدیم
رفتند و شدند مردِ مردستانها
ماندیم و نرانِ مادهاندود شدیم
ننگ است اینگونه با تو ماندنهامان
ماندیم، ولی به خلوتِ تنهامان
ای راویِ قصّه! وقتِ وقت است، بخوان
فصلی در بابِ تیغ و گردنهامان
سر در آخور داریم، تن در بستر
پابرجاییم (غالباً در بستر)
عادت داریم، مثل مرداب به خاک
مشتی مَردیم، مردِ زن در بستر
پروندۀ جرمِ مستند را چه کنم؟
شرمندگیِ الیالأبد را چه کنم؟
امروز چو باد از کمینش رَستم
فردا سنگینیِ لحد را چه کنم؟
هر درد نمایندۀ دردی دیگر
با درد دلم گرمِ نبردی دیگر
دلخوش به دو ابر و چار باران شدهایم
وین تازه شروعِ فصلِ سردی دیگر
هرروز پراکندهتر از دیروزیم
عمری شب و روز را به هم میدوزیم
اشکیم که در عزای خود میریزیم
شمعیم که بر مزارِ خود میسوزیم
برای بیژن ارژن
در منظرِ شب کلامِ روشن تلخ است
بر بادکنک بوسهسوزن تلخ است
شیرینکاریم، دوستان! مصلحت است
از حق حتّی دو حرف گفتن تلخ است
ای مرگ! بیا و جابجا کن ما را
در خویش گره شدیم وا کن ما را
عمری ست که شبنشینِ رؤیای توایم
از پشت ستارهها صدا کن ما را
در شامِ عبورِ شبروان فانوسیم
خاکِ رهِ آفتاب را میبوسیم
خونخواهِ سیاوشیم، رستم با ماست
برباددهِ کلاهِ کیکاووسیم
من میگویم شرارهها میمانند
تا صبح چراغوارهها میمانند
من میگویم پیمبرانِ سَحَراند
شب میمیرد، ستارهها میمانند
با روزنههای ریزریز، از دلِ چاه
دیوارِ شب است رفته بالا تا ماه
تا گفتم ماه چشمِ شب روشن شد
لا حول و لا قوه الا بالله