تبليغاتX
رجزـ مویه - ما هنگِ پیاده­های فرزین­شده­ایم

رجزـ مویه

شعرهای امید مهدی نژاد

 

 

 

سلام و دوازده رباعی:

 

1

آهیخته و عرض تلاطم کرده­ست

برخاسته قصدِ سرِ مردم کرده­ست

دست تو مگر حریفِ شورَش بشود

تیغی که نیامِ خویش را گم کرده­ست

 

2

بر گرده­ی ساده­ها سواری کردند

بر شانه­ی جاده­ها سواری کردند

اسب و فیل و شاه و وزیر از پی هم

بر دوش پیاده­ها سواری کردند

 

3

آدم از شهر، شهر از آدم خسته­ست

بیزاری با دوندگی پیوسته­ست

حق است اگر پیاده­ها نومیدند

چشمان فرشته­ی عدالت بسته­ست

 

4

ما مردانِ نبرد تمرین­شده­ایم

سربازانِ نخبه­ی گلچین شده­ایم

دیری­ست نشسته­ایم در آخرِ خط

ما هنگِ پیاده­های فرزین­شده­ایم

 

5

ما را در این حصار تنها بگذار

در بازیِ روزگار تنها بگذار

بگذار که با دست خودش کشته شوم

سلطان را در شکار تنها بگذار

 

6

هرکس هر چیز گفت باور کردم

باور کردم؛ و رو به راه آوردم

«این راه به من نمی­رسد» گفت و گذشت

افسوس، نگفت از کجا برگردم

 

7

دیشب قول گندم و سیبم دادند

امشب هیچ و پوچ نصیبم دادند

بیهوده نشستم که بهاری بوزد

ای باران! بادها فریبم دادند

 

8

ای وای، بر اسبِ مرده­ام گریه­کنید

بر  خنجرِ زنگ­برده­ام گریه­کنید

من زنده­ام و خاطره­هایم زنده­ست

بر باورِ تیر­خورده­ام گریه­کنید

 

9

از غصه­ی روزهای بد گریه نکن

فردا از راه می رسد، گریه نکن

همخانه! بیا پاک کنم اشکت را

همسایه نگاه می­کند، گریه نکن

 

10

برای برادر بزرگم علی داوودی

پرونده­ی ما سیاه باشد؟ باشد

آکنده از اشتباه باشد؟ باشد

ما آینه­گردانِ جذامی­هاییم

واگفتنِ حق گناه باشد؟ باشد

 

11

از شب گله­ها دارم، ای ماهِ بلند!

دیدی که شهاب­ها چه با من کردند

من بودم و هفت آسمان بر شانه

دستی آمد ستاره­هایم را کند

 

12

خورشید گدای تیره­روزی شد و رفت

مهتاب زن لحاف­دوزی شد و رفت

پروانه­ی ما نیز شبِ قحطیِ شمع

قربانِ چراغِ نیم­سوزی شد و رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:23  توسط امید مهدی نژاد  |