در راستای مطلب پیشین و کامنتهایش، جناب آقای محمدرضا تقیدخت، با ارسال یادداشتی، توضیحاتی در باب برخی مسائل مطروحه دادهاند که حسب فرموده خودشان منتشر میشود.
در ادامه، توضیحاتی نیز در همین باب، از جانب من ارائه شده است.
انشاءالله پایانی باشد بر این مجادلات:
1. نوشته آقای تقیدخت:
برادر عزيز آقاي اميد مهدينژاد
باسلام و آرزوي قبولي طاعات
در شامگاه روز دوشنبه 24 رمضان و اتفاقا وقتي براي شماره آينده مجله شعر با دوست فاضل ارجمند دکتر محمدرضا ترکي تلفني مشورت ميکردم، از ايشان خبري شنيدم در مورد يادداشتي که شما مجددا درباره مجله شعر نوشتهايد و در وبلاگتان منتشر كردهايد و باز هم در آن ذكري از اين بنده خدا نمودهايد. يادداشت شما را و كامنتهاي دوستان را، امروز 25 رمضان خواندم و با آنکه با محتواي هيچيک از آنها، و به خصوص شيوه نگارش آنها که بعضا متضمّن توهين و افتراء به اينجانب بود، موافق نيستم، در آنها تامل جدي کردم و از بابت اين نحو انتقاد، بسيار متاسف شدم. در اين باب، چند نكته را براي مزيد اطلاع شما و خوانندگان احتمالي آن يادداشتها، لازم به عرض دانستم و اميدم اين است كه مانند نوبت قبل، مرحمت نماييد و اين يادداشت را در وبلاگتان منتشر كنيد.
1ـ در بند سوم يادداشتتان، صحّت خبر دبيري اينجانب در مجله را متذكر شدهايد و از اينکه به شما اطلاع داده نشده است، اظهار گلهمندي نمودهايد. نخست اين كه اين بنده خدا، اساساً كسي نيست كه نامش در جايي بهايي بياورد يا ارزشي بيفزايد. بي هيچ تعارفي، خود را در برابر لطف همه دوستاني كه در طول حدود 18 سال قلمزدن به اينجانب بهايي دادهاند، كمترين ميبينم و ميدانم و دست همه را ميبوسم. در يادداشتي كه مدتي قبل براي شما فرستاده بودم، تاريخي ذكر شده بود. تا آن تاريخ هم، واقعاً انتصابي در كار نبود؛ بعدها كه كار مجله پيش رفت، در جلسهاي با جناب آقاي محدثي، در دفتر کار من در دانشگاه تهران، اين قرار و توافق شد كه عنوان «دبير تحريريه» براي من درج شود. حتي پيشنهاد خود من، كه در برابر لطف دوستان از آن صرفنظر كردم، عنوان «دبير ويژه» براي شمارههايي بود كه عمده مطالب آنها به سرپرستي من تدارك ميشد. چه كنم كه چنين نشد. بنابراين، آن مطلب خلاف واقع نبود، ضمن آنكه دليلي براي اختفاي موضوع هم وجود نداشت و ندارد، همانطور كه دليلي براي اطلاع دادن موضوع به شما يا هر مرجع ديگري هم نبوده و نيست. به علاوه، با وجود دوستان مشترک مثل علي داودي عزيز و البته دوستان و ارتباطات ديگري که شما در حوزه هنري داريد، قاعدتا شما بايد از اين تغيير مطلّع باشيد.
2ـ فرمودهايد و به حق جمله درستي است كه: «هر كسي پنج روز نوبت اوست». من هم به جدّ معتقدم كه چنين است و البته اميدوارم و از شما ميخواهم که دعا کنيد ايام ما حداقل به همين پنج روز هم برسد! خودم که گمان نميكنم چنين شود؛ چرا كه مشغلهها و كارهاي فراواني داشته و دارم كه مرا هر لحظه در مضيقه بيشتري ميگذارد. اما اين باعث نشده و نميشود كه كار را ساده بگيرم. مطمئن باشيد كه من به مجله شعر، تا وقتي خدمتي به آن ميكنم، دلبستهام. اگر اشارت تلويحي شما در عنوان نوشتهتان، به اين بنده خداست، بدانيد كه يا كاري را نميپذيرد و يا اگر بپذيرد، به قدر قوّت خويش در آن سعي ميكند. اين را از باب اينكه نگراني شما را مرتفع كرده باشم، گفتم و ميتوانيد شواهد آن را از کيفيت محتوايي (و نه صوري) همين شماره چاپ شده و از دوستاني كه مقالاتشان را به خاطر جدّيت شخصي و وسواس بيمارگونه، مثله يا رد كردم، و يا از مدير اجرايي مجله، جناب آقاي غلاميان و مدير هنري آن، دوست مشتركمان علي داودي عزيز جويا شويد. براي تدارك شعر 66، من شخصاً با بسياري از اساتيد صاحبنام انديشه و هنر، كه بنده را ميشناختند، درباره مجله و اهميت و جايگاه آن صحبت كردم و آن را معرفي و درخواست همكاري نمودم. صاحبنظراني چون دكتر حميد طالبزاده، دكتر محمدرضا بهشتي، استاد مصطفي ملكيان، دكتر محمدرضا ريختهگران، دكتر عليرضا فولادي، سيد محمدتقي موحد ابطحي (سردبير سابق مجله روششناسي علوم انساني)، دكتر محمدرضا تركي، دكتر حسن امين، دكتر محسن حامدي، دكتر كيكو ساكورا(ژاپن) ، هادي خالقي و بسياري از بزرگواران ديگر كه نامشان در خاطرم نيست، اما از مشورتهايشان بهرههاي فراوان بردم. غير از آن، برگزاري بيش از ده جلسه حضوري با نويسندگان مختلف مقالات و ردّ و بدل كردن حدود 50 ايميل و تماسهاي تلفني فراوان با صاحبنظران داخل و خارج کشور و صرف بيش از يكصد و پنجاه ساعت وقت، شايد براي شما كه زماني دست در كار تدارك مجله بودهايد، بتواند مفهوم اهميتدادن را به وضوح روشن كند. من براي اينکارها منتّي بر کسي ندارم، اما خواستم يادآوري کنم که من هيچگاه كاري را که پذيرفتهام، سبك و سهل نگرفتهام. شايد كاري را به خاطر سبكي آن اساساً نپذيرفته باشم، اما اگر پذيرفتم، حتماً نهايت تلاش را در انجام كيفي آن ميكنم.
در اين شماره هم چنين شد، استاد ملكيان، با اينكه مجله را نميشناخت، قانع شد يكي از يادداشتهايش منتشر شود، دكتر «هانس ينه» از آلمان و دكتر «ميكلن بگه» از فرانسه(ساکن اتريش)، مقاله دادند، از ايران دوستان عزيز و بزرگوار، آقايان دکتر فولادي، حميدرضا شکارسري (که بعد از سالها آشنايي، به مناسبتي شرمنده ايشان هم شدم)، اسماعيل اميني، عليرضا بهرامي، رضا اسماعيلي، سعيد يوسفنيا، مريم جعفري و دوستان ديگر، با کمال لطف، قبول زحمت کردند و در موضوع پرونده مجله، مقاله نوشتند. دو مصاحبه مفصل انجام داديم كه يكي به دلايلي به مقاله تبديل شد وديگري... بماند... که غرض، دادن گزارش کار به شما يا کس ديگری نيست.
نكته ديگر اينكه، انتشار حدود دويست مقاله من در جاهاي مختلف، كه كمترينش در مجله شعر بوده و قبلا اين را به مناسبتي گفته بودم، منطقاً اين مدعا را نميزايد كه نويسنده آن مقالات، حتماً به مجله شعر اهميتي نميدهد! دليل ساده اين مطلب آن بوده كه بخش بسياري از اين مقالات، در موضوعات مختلفي غير از شعر بوده، از هنر ديني تا قرآنپژوهي، دينشناسي، ايرانشناسی و فلسفه، كه قاعدتاً قابل نشر در مجله شعر نبودهاند. اتفاقاً دلچسبترين مقالات من، به زعم خودم، در همين مجله شعر منتشر شده است.
بيرغبتي ابتدايي من براي اين نوع كارها را هم به حساب پرمشغلگي بگذاريد و وقتگيري اين نوع کارها، نه بيارزش دانستن مجلّهاي كه سالهاست خواننده پروپا قرص آن هستم و آرشيو كاملي از تمامي شمارههاي آن را، در روزگار مستاجري، خانه به خانه با خود ميبرم. در قضيه همكاري با مجله شعر هم، اگر چه شكل آن همكاري عوض شده است، بر خلاف آنچه فرمودهايد، هيچ غرض مشروع يا نامشروعي نداشته و ندارم! شاهد اين ماجرا هم آنكه مدتهاست كليد اتاقي را در حوزه هنري به عنوان دفتر مجله و قاعدتا دفتر کار، به بنده دادهاند و تا امروز حتي يكبار هم آن را نگشودهام و جلسات تحريريه را عموماً ـ جز يكي دو جلسه در مجله شعرـ در دفاتر کارم در دانشگاه تهران و بنياد فني برگزار كردهام و غير از برادران بزرگوار آقايان محدثي، استاد علي معلم، جناب ناصر فيض، جناب سعيد بيابانكي و جناب جواد محقّق، که افتخار آشنايي با آنها را از بيرون حوزه دارم و يكي دو تن از كاركنان حوزه هنري، اساسا با هيچکس در حوزه هنري آشنايي ندارم؛ تا چه بماند اينکه غرض مشروع! يا نامشروعي هم در کار باشد.
3ـ در بند اول يادداشتتان آوردهايد «يکي از تفاوتهاي اين شماره با شمارههاي پيشين ـ تفاوتي که که لااقل به چشم من ميآيدـ ...» تغيير دبير تحريريه است. اين كه دبير تحريريه تغيير يافته است، البته تفاوتي تلقي ميشود، اما به گمان من، كم لطفي است كه تغييرات محتوايي عمده در مجله را نديدهايد يا در نوشتهتان متذکر نشدهايد؛ يعني اينهمه تغيير محتوا، اسامي صاحبان مقالات و آثار و... به چشم شما نيامد؟! شايد البته فرصت مطالعه شعر 66 را نداشتهايد، اما من به جدّ معتقدم که اين شماره، حداقل از حيث موضوع، بسيار متفاوت است و خواهش اين بنده خدا، اين است كه فارغ از نامهايي كه در شناسنامه مجله درج شده، مطالب اين شماره را بنگريد. احتمالاً اگر نه حتي به صورت برجسته، اما تغييراتي جدّي را در محتواي آن خواهيد ديد كه به فضل خدا و ياري شما و دوستان ديگر، روز تا روز بيشتر خواهد شد تا مجله شعر به جايگاه شايسته خود برسد.
4ـ نكته ديگر اينكه، عنوان نوشته شما «مجله شعر كمترين نيست، قرار نبود لااقل كه باشد» دو پهلوست و دلالت التزامي آن، اين است كه «اكنون كمترين است» يا «قرار است با حضور تحريريه جديد چنين باشد». به شما اطمينان ميدهم كه مجله شعر، همواره بيشترين بوده و انشاءا... (چه من خدمتي به آن بکنم و چه کس ديگري) حتما بيشترين هم خواهد ماند؛ بخصوص كه اميد دارم بتوانيم با انتشار پروندههاي موضوعي تخصصي و تشكيل كادر تحريريه ثابت از اساتيد برجسته دانشگاه و اساتيد صاحبنظر بيرون دانشگاه، آن را رمق و رونق تازهاي هم بدهيم. دست شما و همه دوستان را هم، در طي کردن اين مسير ميفشاريم و آماده هر گونه انتقاد، پيشنهاد و همكاري هستيم.
5ـ من نميدانم به چه دليل در انتهای کامنتهاي جوابيهتان نوشتهايد «دارد به من خوش ميگذرد»! اما به هر روی، آرزو نميکنم اين دست خوشيها براي شما پردوام باشد, چرا که مايه اصلي آن، حيثيت فرد ديگري است که در اين گفتوگوهاي بيحاصل بر باد ميرود.
ياحق!
محمدرضا تقي دخت/ غروب 25 رمضانالمبارك 1430
2. نوشته من:
جناب آقای محمدرضا تقیدخت؛
سلام بر شما
تصور نمیکردم کار یادداشتِ بیاهمیتِ سهماه پیشِ من، به اینجاها بکشد. یادداشتی که به نیت تبریک به شما و توجیه تغییر در تحریریه مجله شعر نوشتم و عبارت «نویسنده و منتقد جوان»ش شما را خوش نیامد و پاسخی فرمودید و البته من نیز ضمن انتشار آن پاسخ در وبگاهم، با اصلاح آن عبارت، سعی کردم رنجش شما را هم تدارک کرده باشم. که دنباله همین ماجرا و انتشار شعر شماره 66، به یادداشت دوم رسید و... این شد که میبینیم.
اما با خود گفتم حالا که کار به اینجا کشیده است و علاوه بر افزون شدنِ رنجشها، فضای کامنتهای وبگاه بنده هم، به توهین به بنده و جنابعالی آلوده شده است، لازم میدانم چند نکتهای به عرض برسانم.
1. گمان میکنم طنزآمیزیِ لحنم در برخی عبارات چندان رسا نبوده است و این نارسایی به بدفهمیهایی هم دامن زده است. به زعم خودم، طنزگونگی عبارات «دارد به من خوش میگذرد» یا «تقاضای عاجزانه که محض رضای خدا یکنفر بیاید و ما را روشن کند که در مجله شعر چه خبر است» و «استدعا از همه که اگر خبری دارند، ما را بیخبر نگذارند» روشنتر از آن است که نیازی به بیان داشته باشد. اما گویا برای مخاطب چنین نبوده و از همینرو حضرتعالی و نویسنده ناشناسِ چندتا از کامنتها، پنداشتهاید من جداً توقع داشتهام شما مرا از انتصابتان در مجله شعر باخبر نمایید! یا اینکه تصور کردهاید حقیقتاً من دارم به قیمت اهانت به شما و خودم، «خوش میگذرانم»! لابد ایراد از مزهریزیهای غلطانداز بنده است. پس عذرخواهی میکنم و در ادامه بدون چنین مزهریزیهایی سخن میگویم.
2. من شک ندارم که مجله شعر از این پس به معنای دقیق کلمه «پربار»تر و «وزین»تر از قبل خواهد بود. وجهه آکادمیک حضرتعالی ـ چیزی که به گمانم معیار انتخاب شما برای دبیری تحریریه مجله شعر بوده است ـ و ارتباطهای دانشگاهیتان، انشاءالله خواهد توانست مجله شعر را به یک نشریه معتبر تئوریک در ساحت ادبیات تبدیل نماید.
اما به گمانم مقایسه خامِ «از این پسِ» مجله شعر، با دوره پیشین آن چندان بهصواب نباشد. مستحضرید که رویکرد مجله شعر در سال گذشته، نه رویکردی تئوریک و آکادمیک، که رویکردی ژورنالیستی بود. اگر قرار است نمرهای به دوره پیشین مجله شعر تعلق گیرد، میبایست بر اساس ملاکهای متناسب با چنین رویکردی باشد. بله؛ در دوره پیشین نامی از استاد مصطفی ملکیان یا دكتر «هانس ينه» از آلمان و دكتر «ميكلن بگه» از فرانسه، بر روی جلد، و اثری از ایشان در میان مطالب مجله شعر نبود. اما به این نکته توجه کنید که اساساً قرار بر این نبوده است که باشد. قرار بر این نبوده است که «ماهنامه شعر» مجلهای تئوریک باشد، و این التزام از پسِ فصلنامه شدن مجدد مجله، خودنمایی کرده است. البته این هم هست که در این صورت کار ادره تحریریه، کار من و مؤدب نبود و میباید هم یک آکادمیسین مسئولیت تحریریه مجله را بر عهده میگرفت ـ یعنی همین اتفاقی که امروز و با حضور حضرتعالی افتاده است.
اما حتی اگر وزن نامهای روی جلد، ملاک ارجمندی نشریه و معیار ارزشگذاری مدیرانش باشد، به نظر حقیر نامهایی چون رضا داوری اردکانی و علی موسوی گرمارودی و کاووس حسنلی و میراحمد میراحسان و م. مؤید و... ابوالفضل زرویی نصرآباد و رویا صدر ـ که نامشان زینتبخش جلد و نوشتههایشان زینتبخش متن شمارههای پیشین مجله شعر بوده است ـ در ساحت ژورنالیسم و تفکر ادبی، چندان کموزن نیستند. بنا ندارم در این مجال از کارنامه خودم یا برادرم علیمحمد مؤدب در مجله شعر دفاع کنم، اما وقتی چنین محاجهای در میگیرد ناچارم بگویم اساساً زیر سایه شاعرِ فوقالعاده بزرگوار، اما فوقالعاده محافظهکاری چون جناب مصطفی محدثی و در محاصره مصلحتاندیشیهای نابهجا و کملطفیها و بیعنایتیهای مستمر حوزه هنری و مرکز آفرینشهای ادبیاش نسبت به مجله شعر و مقوله شعر، فعالیت مطبوعاتی بیاندازه صعب و طاقتفرساست. امیدوارم حضور در این موقعیت و اصطکاک با اجزای آن، حضرتعالی را خسته و فرسوده نکند و رشد و تعالی مجله شعر را ـ در سایه تعاملی کارآمد با زعمای حوزه و مرکز و مجله، که البته ممکن است ـ روزاروز شاهد باشیم.
3. دوستانی گمانکردهاند من از اینکه دیگر دبیر تحریریه مجله شعر نیستم، یا به تعبیر آنان «با لگد بیرونمان انداختهاند» (گذشته از آنکه تا آنجا که بنده بهخاطر دارم لگدی در کار نبود!) ناخشنودم و از این رهگذر، بدون اینکه ربطی منطقی در میان باشد، دست به روانکاوی و افشای عقدههای پنهان بنده زدهاند. از آنطرف هم دوستان دیگری در همین فضا دست اندر کار رو کردن پروندههای موجود یا ناموجودِ محرمانه حضرتعالی شدهاند. هردو فریق این دوستان خود را معرفی نمیکنند. از پس پرده سخن میگویند، تا شانه زیر بار مسئولیت گفتههایشان ندهند. اینگونه سخن گفتن، البته که آسان است. گفتن و گریختن، اگر نشان مردی باشد، عرصه نت را باید از این پس «کوچهمردها» بنامیم؛ از بسکه از اینگونه مردان از هر گوشهاش، به هر گوشه سرک میکشند.
4. با همه این احوالات من هنوز بر این باورم که در این دو یادداشت بیاهمیت، توهین و تخفیفی بر شما روا نداشتهام، چه رسد به «هتاکی» یا «لجنپراکنی»، آنچنان که کامنتگذاران حامی شما فرمودهاند.
اگر هم به دو فراز از نوشته شما اشاره کردهام، اولاً از این باب بود که در آن تخفیفی نسبت به مجله شعر احساس کرده بودم و ثانیاً از این جهت که بگویم در وضعیت فعلی، دبیری تحریریه مجله شعر ـ بهخلاف سردبیریِ آن ـ نه به نانی منجر میشود و نه به نامی. و تازه ممکن است دستآخر ببینید که هم کاسهها ناغافل بر سر دبیر تحریریه شکسته است و هم کوزهها... که این سخن را باید گذاشت تا وقتی دگر.
با اینحال از این بابت که این شبهمحاجههای قلمی موجب شد دیگرانی که نمیشناسمشان، در فضای کامنتهای وبلاگ اینجانب، به حضرتتان اهانتی کنند، از شما عذرخواهی میکنم و از صمیم قلب، برای شما در مدیریت تحریریه مجله شعر و دیگر فعالیتهای فرهنگی و ادبیتان، آرزوی موفقیت میکنم.
سحرگاه بیست و پنجم شهریورماه 1388
امید مهدینژاد
***
بعدالتحریرِ فوری و کاملاً محرمانه:
کامنتهای آقای «آدم منصف»، کامنتگذار تقریباً ناشناسِ این وبلاگ را در این پست و پست قبلی حتماً حتماً بخوانید که به هیچ وجه خالی از لطف نمیباشد.
1. به میمنت، شماره تابستان 88 مجله شعر منتشر شد. یکی از تفاوتهای این شماره با شمارههای پیشین ـ تفاوتی که که لااقل به چشم من میآید ـ این است که بعد از سه سال، نام من و برادرم علیمحمد مؤدب، پیشروی عنوان «دبیر تحریریه» درج نشده و به جای این دو نام، نام دوست فرهیخته، محمدرضا تقیدخت، در شناسنامه مجله نگاشته شده است.
2. یکی دو پست قبل بود که در همین وبلاگ، چیزکی در باب تغییرات رخ داده در کادر سردبیری و مجله شعر نوشته و از این تغییرات اظهار خرسندی کرده بودم. گویا این نوشته، برای برخی از دوستان، سوءتفاهمی ایجاد کرده و آنها را اندکی رنجانده بود. لذا همینجا از کسانی که از بابت آن مطلب دچار رنجش خاطر شده بودند، پوزش میطلبم. همچنین پیشاپیش به کسانی که از بابت این نوشته دچار رنجش خاطر خواهند شد نیز مراتب اعتذار خود را ابراز مینمایم!
3. اما بعد:
آنچه مرا واداشت این چند خط را قلمی کنم، معلوم شدن صحت خبر دبیری تحریریه جناب تقیدخت بود. آقای تقیدخت در کامنتی خصوصی که برای پست قبلی بنده گذاشتند ـ و البته چند روز بعد از آن، امر به انتشار محتوای آن کردند ـ نوشتند «بنده تا امروز که بیست و نه خرداد است خبری مبنی بر انتصابم به عنوان مدیر تحریریه مجله شعر ندارم» و صد البته، بعدتر هم که خبردار شدند، با اینکه بنده در انتهای پست یادشده عاجزانه تقاضا کرده بودم «محض رضای خدا یکنفر بیاید ما را روشن کند که در مجله شعر چه خبر است» و از همه استدعا کرده بودم اگر خبری داشتند ما را هم بیخبر نگذارند و از نگرانی بیرونمان بیاورند، چیزی به ما نگفتند و ما همچنان خیال میکردیم اخباری که شنیدهایم بیاساس بوده است! تا اینکه دریافتیم شماره تابستان فصلنامه شعر، تحت دبیری ایشان سامان یافته و منتشر شده است.
در اینها حرفی نیست. «هرکسی پنجروزه نوبت اوست» و برو و برگرد هم ندارد. حرفی اگر هست این است که مجله شعر به کسی احتیاج دارد که دل به او داده باشد. و اگر در پست قبل گفتم اعمال تغییرات ـ در هر جهت و به هر نحو ـ در مجله، کاری لازم و پسندیده بود، و دوستانی از این حرف رنجیدند، از همینرو بود. از اینرو که این اواخر، ما آنقدر که باید به مجله شعر دل ندادیم و برایش دل نسوزاندیم. حرف این است که مجله شعر به مدیر یا دبیری احتیاج دارد که مجله شعر را کمترین و شایسته کمترینها نبیند و حتی اگر «تاکنون حدود دویست مقاله اینسو و آنسو منتشر کرده است» اعتقادش این نباشد که «کمترینش در مجله شعر بوده است». حرف این است که با توجه به وضعیت پرداختهای حوزه هنری ـ بهخصوص در حوزه مجلات ـ و این میزان از اهمیت (زرشک!) که حضرات زعمای حوزه برای مجلات و برای شعر قائلند، مجله شعر به کسی احتیاج دارد که تنها و تنها برای اعتلای ادبیات و ژورنالیسم ادبی، و نه برای هیچ غرض مشروع دیگری، همت کند و یاعلی بگوید و زیر این بار را بگیرد...
4. باید بگذریم. که این روزها هرچه بگوییم، چهبسا حمل بر اغراض شخصی و انگیزههای متفرقه شود. پس به همین اندک اکتفا میکنیم و در آخر نیز بهجز عرض خسته نباشید به دوستان عزیز دستاندرکار مجله شعر، آقایان مصطفی محدثی خراسانی، محمدرضا تقیدخت و علیالخصوص دوست و برادر ارجمند، علی داوودی؛ چیز دیگری نمیگوییم و تا دیدار بعد، همه شما را به خداوند متعال میسپاریم!
یاعلی
در ساحت آرزوی سرخورده ما
امروز شمایید و دل مرده ما
دوران گذار است، مگر نه؟ باشد
این پای شماست، این هم از گرده ما
