ای گیاهِ برآمده! ابتری، بيبري هنوز
ای درختِ خزانزده! از گیاهان سری هنوز
می پرید ای پرندگان روزی از قیدِ آشیان
مانده بر شانههایتان اثری از پری هنوز
ای دل، ای تودۀ هوس! کی میآیی به راه پس؟
صبح شد، ظهر شد، ولی لازمِ بستری هنوز
بعدِ عمری رفو شدن، نو شدن، زیر و رو شدن
در همان کاری، ای فلک! سفله میپروری هنوز...
دشنهای در غلافِ خون بیرقی سبز سرنگون
میدرخشد در آفتاب تیغۀ خنجری هنوز
لالهها سبز ميکنند خونِ گرمِ حسین را
آتشی سرخ روشن است زیرِ خاکستری هنوز
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت
8:37 توسط امید مهدینژاد| |
