سلام و دوازده رباعی:
1
آهیخته و عرض تلاطم کردهست
برخاسته قصدِ سرِ مردم کردهست
دست تو مگر حریفِ شورَش بشود
تیغی که نیامِ خویش را گم کردهست
2
بر گردهی سادهها سواری کردند
بر شانهی جادهها سواری کردند
اسب و فیل و شاه و وزیر از پی هم
بر دوش پیادهها سواری کردند
3
آدم از شهر، شهر از آدم خستهست
بیزاری با دوندگی پیوستهست
حق است اگر پیادهها نومیدند
چشمان فرشتهی عدالت بستهست
4
ما مردانِ نبرد تمرینشدهایم
سربازانِ نخبهی گلچین شدهایم
دیریست نشستهایم در آخرِ خط
ما هنگِ پیادههای فرزینشدهایم
5
ما را در این حصار تنها بگذار
در بازیِ روزگار تنها بگذار
بگذار که با دست خودش کشته شوم
سلطان را در شکار تنها بگذار
6
هرکس هر چیز گفت باور کردم
باور کردم؛ و رو به راه آوردم
«این راه به من نمیرسد» گفت و گذشت
افسوس، نگفت از کجا برگردم
7
دیشب قول گندم و سیبم دادند
امشب هیچ و پوچ نصیبم دادند
بیهوده نشستم که بهاری بوزد
ای باران! بادها فریبم دادند
8
ای وای، بر اسبِ مردهام گریهکنید
بر خنجرِ زنگبردهام گریهکنید
من زندهام و خاطرههایم زندهست
بر باورِ تیرخوردهام گریهکنید
9
از غصهی روزهای بد گریه نکن
فردا از راه می رسد، گریه نکن
همخانه! بیا پاک کنم اشکت را
همسایه نگاه میکند، گریه نکن
10
برای برادر بزرگم علی داوودی
پروندهی ما سیاه باشد؟ باشد
آکنده از اشتباه باشد؟ باشد
ما آینهگردانِ جذامیهاییم
واگفتنِ حق گناه باشد؟ باشد
11
از شب گلهها دارم، ای ماهِ بلند!
دیدی که شهابها چه با من کردند
من بودم و هفت آسمان بر شانه
دستی آمد ستارههایم را کند
12
خورشید گدای تیرهروزی شد و رفت
مهتاب زن لحافدوزی شد و رفت
پروانهی ما نیز شبِ قحطیِ شمع
قربانِ چراغِ نیمسوزی شد و رفت