تبليغاتX
رجزـ مویه

رجزـ مویه

شعرهای امید مهدی نژاد

 

به یاد آخرین امیدمان

قیصر امین پور

که زنده خواهد ماند...

 

 

 

یا آخرین امید شد از دست

یا آخرین ستاره فروخفت

 

آن دم که آسمان

چندین ستاره بود به دستش

تا راه­های تازه­ی ناآزموده را

روشن کنند

غافل شدیم از آخرِ این قصّه

غافل شدیم و

              راه نیفتادیم...

 

حالا شب است و ما،

و آن ستاره­های سرِ شب

یا خفته اند و یا

با چشم­های بسته به شب فکر می­کنند

بی­هیچ آرزوی جدیدی

یا انتظار صبحِ سپیدی

مردم هم از قضا

بی حرف پیش شب همه شب خوابند

 

هم آخرین امید شد از دست

هم آخرین ستاره فروخفت.

 

و

باور نکنید بعد از این باور را

بر باد دهید باقی دفتر را

در عقده ی دستمال بعد از گریه

آتش بزنید شهر بی قیصر را.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:29  توسط امید مهدی نژاد  | 

 

 

 

تاریک و سرد، مثل زمین، آسمان­مان

این­گونه شد به لطف شما داستان­مان

دل­خوش به قصه­های قدیمی، نشسته­ایم

تا از غبار سربرسد قهرمان­مان

فریادها به ناله و نفرین بدل شدند

فرسود در غبارِ غریبی فغان­مان

تا آمدیم از تو بگوییم، دوستان

دادند گوش­های کری را نشان­مان

حالا بدون اسم تو محصور مانده­است

در چارچوب بسته­ی دنیا جهان­مان

ما خود شکسته­ایم در این آزمونِ تلخ

دیگر بگو خدا نکند امتحان­مان

 

ای بادهای بی­جهت! ای بادهای کور!

بازیچه شد به دست شما بادبان­مان

حالا شریک کسب شماییم و بی­دریغ

آغشته با هزار دروغ است نان­مان

با لقمه­های چرب شما بسته می­شود

تا وا به حرف تلخ نگردد دهان­مان

 

 

 تقدیم  به سرورم محمدکاظم کاظمی که گویا این شعر دلپسندش افتاده است...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 14:7  توسط امید مهدی نژاد  |