رود از جناب دریا فرمان گرفته است
یعنی دوباره راه بیابان گرفته است
تا حرف آب را برساند به گوش خاک
در عین وصل رخصت هجران گرفته است
هم تا بهار را به جهان منتشر کنند
دریا ز باد و باران پیمان گرفته است
تجدید نوبهار به باران رحمت است
باران، که خو زحضرت رحمان گرفته است
ای تشنگان شهر فراموش! خواب نیست
آری، حقیقت است که باران گرفته است.
بر جاده های یخزده این رد گام کیست؟
این بیرق از کجاست که جولان گرفته است؟
بوی مدینه می وزد، این شور از کجاست؟
آیا رضاست راه خراسان گرفته است؟
بر کشتی نجات بگوییدمان که کیست
این ناخدا که دست به سکان گرفته است؟
ری کربلاست یا تو حسینی که هجرتت
بغداد را چو شام گریبان گرفته است؟
ری خاک مرده بود، بگو تا تو کیستی؟
کاینک به ضرب گام شما جان گرفته است
از یمن اتفاق شما دشت خشک ری
بوی بهار و لاله و ریحان گرفته است.
صبحی دگر به پرده آفاق عرضه شد
صبحی که بال بر سر ایران گرفته است
ایران به دست تیغ مسلمان نشد، که حق
این خاک را به قوت برهان گرفته است
برهان تویی که آینه واری امام را
چون نایبی که حکم ز سلطان گرفته است
پیغام غیبت است که انشاد می کنی
در نشئه حضور که پایان گرفته است
غیبت حضور عالم غیب است، کز نهان
خورشید سایه بر سر انسان گرفته است
ری پایتخت عشق علی شد، چنانکه قم
وین هردو را سپاه خراسان گرفته است.
تهران چه بود و چیست؟ دهی در تیول ری
این آبرو ز توست که تهران گرفته است
یا سیدالکریم! نگاه عنایتی
تهران تو را دو دست به دامان گرفته است
از تشنگان شهر فراموش یاد کن
تا بشنویم باز که باران گرفته است.
