به قلم محسن حسام مظاهری
مناسب برای آنها
که سبز نبودند و سهرنگ هم...
:
و نه برای آنکه مخالفانش را خوش آید
میزگردمانندی با طراحی برادر بزرگم زهیر توکلی، و با حضور من و برادرم محمدمهدی سیار، پیرامون کتاب دادخواست و شعر اعتراض:
خواستم مرثیهای بگویم
برای محسنی که میشناختم
نه اینکه نامش در بوق شده است و پیرهنش بر نیزه.
مرثیهای خواستم بگویم؛
این شد که میبینید.
و این تمام حرفم نیست
حرفهای دیگری هم هست
حرفهایی گاه تلخ، گاه شیرین
حرفهایی از این قبیل
که ایرانم را دوستتر دارم از جان
که «مرگ بر اسرائیل» از دهانم نخواهد افتاد
که صدای شبان را دنبال خواهم کرد
حتی اگر با باد تا دوردست رفته باشد
و حرفهای دیگری
که خواهم گفت...
*
این شعر را تقدیم میکنم
به دل دریاییِ دکتر عبدالحسین روحالامینی
برگریز است و از زمین خوردن برگها را رهِ گریزی نیست
تاک میگفت: «پشت این پاییز نوبهاری و رستخیزی نیست»
تاک میگفت: «سبز افتادند غورههای هنوز ناپخته
چله میآید و تو خواهی دید بر بساط طرب مویزی نیست...»
*
رفته با باد هایهایِ شبان، گلهها در گدار سرگردان
حاشلله که در شکارستان شیر و روباه را ستیزی نیست
گرگها رخت میش پوشیدند، عنکبوتان ردای پروانه
دوستی زیر چتر همراهی، دشمنی پشت خاکریزی نیست
این قلاووزها که میبینی، مگسانند گرد شیرینی
این صداها که نعره میشنوی، غیر توفانِ ویزویزی نیست
آفریدون! بیا کنار بایست، کاوهای نیست زیر آن پرچم
یوسفا! از همانطرف برگرد، پشت این میز هم عزیزی نیست
*
...
سخنم پیچپیچ، طبعم گنگ، اشک در چشم، کینه در سینه
ناصحی مشفقم چنین فرمود: «صبر کن تا بهار، چیزی نیست»
در عزای امید دیروزم، تا همیشه کبود میپوشم
ابلها من، که فکر میکردم پیشرو فصل برگریزی نیست
جنگ است، فرزندانِ آرش! تیر بردارید
جنگ است، تیر از قبضۀ تکبیر بردارید
بار سفر بر دوش ما افتاد، برخیزید
برجا عصایی مانده از آن پیر، بردارید
در جادهها ـ آنان که برگشتند میگویند
بوی حرامی میوزد، شمشیر بردارید
ای بیدهای سربهزیرِ باغِ خوابآلود!
از سرگذشت سروها تأثیر بردارید
ما قهرمانِ داستانِ خون و شمشیریم
آیینههای روبهرو! تصویر بردارید
*
بار دگر خون از زمین بر آسمان پاشید
باری، محرّم میرسد، زنجیر بردارید
از خودمان حرفی نداریم فعلاً. اگر دوست داشتید اینها را بخوانید. از شعر و غیرشعر:
