علی بن الحسین به قامت ایستاد و مردمان خاموش شدند. پس بعد از حمد خدای و ذکر رسول، فرمود:
ای مردمان! هرکه مرا میشناسد، میشناسد. و هرکه نمیشناسد، خود را به او میشناسانم:
من علی بن حسین بی علی بن ابیطالبم. فرزندِ آنکه در کنار فرات سر از تنش جدا کردند، بیکه گناهی کرده یا خونی بر گردن داشته باشد. منم فرزند آنکه حرمتش دریدند و حق نعمتش نداشتند و داشتهاش بردند و اهل و عیالش اسیر گرفتند. منم فرزند آنکه آنمایه زخم بر او زدند تا طاقتش برفت و به زجرش کشتند. من فرزند چنین کسم، و همین فخر بسم.
ای مردمان! شما را به خدا، به یاد دارید که نامهها به پدرم نوشتید و او را فریفتید و عهد و میثاق کردید و بیعت آوردید، و آخر با او قتال کردید تا او را کشتید؟ چه زشت ارادهای کردید و چه بد توشهای برای خود پیشفرستادید. پس به چه روی در رسول خدا خواهید نگریست، آنگاه که شما را گوید «خاندانم کشتید و حرمتم شکستید، شما از امت من نیستید...»
خدا رحمت کند، هرکه اینک اندرزم بنیوشد و در راه خدا و رسول و اهل بیت رسول وصیتم بپذیرد؛ که ما به رسول خدا تأسی کردهایم.
گفتند: ای فرزند رسول! شنواییم و پذیراییم و از تو روی نمیگردانیم. خدایت بیامرزد، آنچه فرمان است بفرمای، که دوستانت را دوست میداریم و دشمنانت را دشمن. بفرمای تا یزید را ببندیم و بیاوریم، که بیزاریم از هرکه بر تو و بر ما ستم کرد.
فرمود:
هیهات، هیهات، ای مردمان غدار مکار، به آنچه میخواهید نمیرسید. میخواهید با من همان کنید که با پدرم کردید؟ نه. از شما تنها همین خواهم که رهایمان گذارید. نه با ما باشید و نه بر ما.
ای مردمان! هرکه مرا میشناسد، میشناسد. و هرکه نمیشناسد، خود را به او میشناسانم:
من علی بن حسین بی علی بن ابیطالبم. فرزندِ آنکه در کنار فرات سر از تنش جدا کردند، بیکه گناهی کرده یا خونی بر گردن داشته باشد. منم فرزند آنکه حرمتش دریدند و حق نعمتش نداشتند و داشتهاش بردند و اهل و عیالش اسیر گرفتند. منم فرزند آنکه آنمایه زخم بر او زدند تا طاقتش برفت و به زجرش کشتند. من فرزند چنین کسم، و همین فخر بسم.
ای مردمان! شما را به خدا، به یاد دارید که نامهها به پدرم نوشتید و او را فریفتید و عهد و میثاق کردید و بیعت آوردید، و آخر با او قتال کردید تا او را کشتید؟ چه زشت ارادهای کردید و چه بد توشهای برای خود پیشفرستادید. پس به چه روی در رسول خدا خواهید نگریست، آنگاه که شما را گوید «خاندانم کشتید و حرمتم شکستید، شما از امت من نیستید...»
خدا رحمت کند، هرکه اینک اندرزم بنیوشد و در راه خدا و رسول و اهل بیت رسول وصیتم بپذیرد؛ که ما به رسول خدا تأسی کردهایم.
گفتند: ای فرزند رسول! شنواییم و پذیراییم و از تو روی نمیگردانیم. خدایت بیامرزد، آنچه فرمان است بفرمای، که دوستانت را دوست میداریم و دشمنانت را دشمن. بفرمای تا یزید را ببندیم و بیاوریم، که بیزاریم از هرکه بر تو و بر ما ستم کرد.
فرمود:
هیهات، هیهات، ای مردمان غدار مکار، به آنچه میخواهید نمیرسید. میخواهید با من همان کنید که با پدرم کردید؟ نه. از شما تنها همین خواهم که رهایمان گذارید. نه با ما باشید و نه بر ما.
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت
1:49 توسط امید مهدینژاد| |
زینب، به تماشاییان اشارت کرد که خاموش شوند. نفسها در سینه زندانی شد و جرسها از صدا افتاد. آنگاه گفت:
شکر خدای عز و جل را، و سلام بر جدم محمد و بر خاندان طاهرش.
گریه میکنید؟ ای اهالی کوفه! ای اهالی نیرنگ و فریب! پس چشمهایتان از اشک خشک مباد و نالههایتان به پایان مرساد.
شما بدان پیرزن میمانید که رشتههایش را از بعد آنکه بهدشواری تابید، باز پنبه کرد. بدینسان ایمانتان را مایه خیانت کردید. چیست در شما جز لافِ گزاف و فخر به عیب و عار؟ چاپلوسید چون کنیزکان و غمازید چون کافران. آن گیاه مسمومید که در منجلاب روید و آن نقره منحوس که آرایه گورها گردد. بدانید که بد ماجرایی برای خود رقم زدید. خشم خدا را از برای خویش خریدید تا جاوید در عذاب بمانید.
گریه میکنید؟ پس بسیار گریه کنید و اندک بخندید؛ که خود را به ننگی آلودید که به آب هفت دریا شسته نتواند شد. و چگونه پاک شود ننگ قتل فرزند پیامبر خاتم و سرور جوانان بهشت. هماو که پناهتان بود و پشتیبانتان. فریادرستان بود و روشنیبخشتان. سالارتان بود و راهبرتان. چه بد گناهی دامنگیرتان شد و چه دور افتادید از بخشایش خدا. سعیتان هبا گشت و سرمایهتان به باد رفت. به قهر خدا برگشتید و به ذلت و مسکنت نشستید. وای بر شما، ای اهالی کوفه!
ندانید چه جگری از رسول خدا خون کردید. ندانید کدامین مستورگانش از پرده بیرون کشیدید. ندانید چه خونی از او ریختید و چه محترمانی از او به خواری انداختید.
در شگفت آیید اگر آسمان بر سر و رویتان خون ببارد؟ و البته عذاب سرای دیگر خوارتر و رسواترتان خواهد کرد؛ که در آن روز پشت و یاوری ندارید.
گر دو روزی مهلتتان دادهاند، سبکخیال مباشید و به وهم در نغلتید. که او در کار انتقام به شتاب نمیافتد و بیتابِ از کف دادن فرصت خونخواهی نیست. پروردگارتان در کمینتان نشسته است...
و کوفیان، حیران و انگشت بر دهان میگریستند...
نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت
16:57 توسط امید مهدینژاد| |
عباس بن علی، باری دیگر به نزدیک حسین شد تا اذن قتال بگیرد. حسین گفت:
ـ ای برادر، تو سالار و پرچمدار سپاهی.
عباس گفت:
ـ از زندگی سیر آمدهام. سینهام دیگر پذیرای اینمایه غم نیست. رخصتی ده تا قصاص خونمان را از این گروه منافق بستانم.
حسین گفت:
ـ پس برای این طفلان، اندکی آب مهیا کن.
عباس، به جانب کوفیان روان شد و آنان را موعظت کرد و از قهر خدا ترسانید. سخن در آنان کارگر نیفتاد. پس در عمر سعد خطاب کرد:
ـ ای فرزند سعد! این حسین است، سبط رسولالله، که یاران و خاندانش را کشتید. اینک بانگ زنان و کودکانش به العطش بلند است. قدری آب به آنان بنوشانید و دلشان روشن کنید.
شمر بن ذیالجوشن عربده سر داد:
ـ ای فرزند بوتراب! اگر روی زمین را آب گیرد و آن آب در دست اختیار ما باشد، قطرهای به شما ننوشانیم، مگر در بیعت یزید در آیید.
عباس، به شنیدن شیون اطفال، تاب نیاورد. مشکی برگرفت به جانب فرات تاخت. کمانداران از دو سو گردش گرفتند. از کمین جست و به بند فرات اندر شد و مشک پر آب کرد. چون عزم رجعت کرد، سپاه کوفی راهش گرفت.
عباس، رجز بر لب و تیغ بر کف، بر کوفیان تاخت و قتالی عظیم کرد. ناگاه زید بن ورقاء از کمین نخلی جست و دست راستش بینداخت. عباس مشک به یسار گرفت و رجز سر داد:
ـ حاشا، که گر دستم بیندازید، از دینم دست نخواهم کشید...
حکیم بن طفیل به حیلت بر او جست و دست چپ نیز انداخت.
عباس، مشک به دندان گرفت. کمانداران، از چار سو بر او تیر گشادند. تیری بر مشک و تیری بر سینهاش نشست. پس بر جای ماند. یکی عمود آهنین بر سرش کوفت. عباس فریاد برآورد:
ـ از من بر تو سلام، یا اباعبدالله...
حسین بر کوفیان تاخت و به بالین برادر رسید و غرقه در خونش دید. پس بهسختی گریست و گفت:
ـ اینک پشتم شکست و چاره از برایم نماند.
آنگاه رو به کوفیان کرد و گفت:
ـ آیا کسی یاریمان نخواهد کرد؟ آیا کسی پناهمان نخواهد داد؟ نیست حقخواهی که حامیمان باشد؟ نیست خداترسی که از عذاب دوزخ اندیشه کند و به یاوری ما برخیزد؟
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت
19:9 توسط امید مهدینژاد| |
قتال در گرفته بود...
حسین محاسن پاکش را در کف گرفت و گفت:
ـ خشم خدا بر امت موسی آنگاه شدت گرفت، که برای خدا فرزندی تراشیدند. خشم خدا بر امت عیسی آنگاه شدت گرفت، که خدا را ثالث ثلاثه پنداشتند. خشم خدا بر مجوسان آنگاه شدت گرفت که آفتاب و ماه را پرستیدند. و خشم خدا بر امت رسول این هنگام شدت گیرد که بر کشتن فرزند رسول گرد آمدهاند. من اینان را اجابت نخواهم کرد تا آنکه خدا را ملاقات کنم، آنچنان که این ریش و مو به خون خضاب کرده باشم...
پس روی در کوفیان، فریاد برآورد:
ـ آیا فریادرسی نیست که از برای خدا به فریادمان رسد؟ آیا کسی نیست که از خاندان رسول خدا پاسداری کند؟
این هنگام، حر بن یزید عمر بن سعد را خطاب کرد و گفت:
ـ بهراستی آیا این مرد را خواهی کشت؟
گفت:
ـ آری. قتالی که کمترینش آن باشد که سرها به پرواز آیند و دستها بر زمین ریزند.
حر، با تنی لرزان و دلی حیران، گوشهای گرفت و در خود شد. یکی از یاران گفت:
ـ ای حر، تو مگر نه شجاع کوفهای؟ این چه حالت است که در تو میبینم؟
حر برخاست:
ـ به خدا که خود را بر سر دوراهه بهشت و جهنم میبینم. پس به خدا که چیزی را بر بهشت خداوند برنمیگزینم، اگرچه پارهپارهام کنند و بر آتشم بسوزانند.
پس بر مرکب نشست و به جانب حسین شتافت.
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت
22:6 توسط امید مهدینژاد| |
در قصر بنیمقاتل سراپردهای بود مجلل؛ شمشیری بر درش آویخته و اسبی بر آخورش بسته. حسین پرسید:
ـ اینها از آن کیست؟
گفتند:
ـ عبیدالله جعفی. از اعیان کوفه و دلاوران عرب.
حسین، از خویشان و همتباران عبیدالله کسی را به طلبش روانه کرد. عبیدالله گفت:
ـ من از کوفه بیرون شدم، مبادا حسین به کوفه رسد و کشته شود و من در میان کشندگانش باشم. کوفیان از خاندان برگشتهاند و به فرزند زیاد پیوستهاند. من نه به موافقت ایشان سر فرود میآورم و نه به حربشان تیغ میکشم.
قاصد، سخن به حسین برد. حسین، خود برخاست و در سراپرده عبیدالله شد. عبیدالله حسین را در جای نیکو نشانید و اعزاز کرد و به خدمت ایستاد.
حسین گفت:
ـ کوفیان نامهها نوشتند و رسولان فرستادند و مرا بدینجای خواندند و اکنون میشنوم که از راه برگشتهاند. ای عبیدالله! هرکه هرچه از خیر و شر کند، جزایش میبیند. من تو را به یاری میخوانم. اگر اجابت کنی، در روز رستخیز نزد خدا و رسولش سرافراز خواهی بود.
عبیدالله گفت:
ـ یقین دانم هرکه تو را متابعت کند فردایی نیک دارد. اما کوفیان و شامیان بیشمارند و بر تو اند و تو را یارانی اندک است و از یاری مَنَت چیزی نمیافزاید. اما مادیانی دارم نیکو، که در پی هر جاندار که تاختهام، مرا بدو رسانیده است و هرکه از پیام تاخته است، گردش نیافته است؛ با شمشیری برنده که در میان عرب همتایش نیست. از من اینها بپذیر و معذورم بدار.
حسین برخاست و گفت:
ـ من در طلب یار آمده بودم، نه به طمع تیغ و مرکب. مرا به مال آنکه جان دریغ میدارد التفاتی نیست.
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت
15:50 توسط امید مهدینژاد| |
دهمین شام از محرم، پرده بر زمین و آسمان کشیده است...
حسین، یاران را گرد خود جمع آورد و بعد از حمد خدای، چنین فرمود:
ـ من یارانی بهتر و خاندانی برتر از شما نمیشناسم؛ که خدایتان جزای خیر دهاد. این شب پرده بر ما و شما افکنده است. شب را مرکبی پندارید و هریک دست کسی گیرید و در این ظلمات از سرزمین بلا پراکنده شوید و مرا با این قوم تنها گذارید، که اینان جز مرا نمیخواهند.
عباس بن علی گفت:
ـ چنین کنیم که بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا اینروز را بر ما نیاورد.
بعد از او، فرزندان و برادران حسین و فرزندان عبدالله جعفر نیز چنین گفتند.
حسین، نظر به فرزندان مسلم کرد و گفت:
ـ مصیبت مسلم شما را بس است. شما را اذن دادم که هرکجا خواهید بروید.
بانگ از جمله یاران برآمد:
ـ ای فرزند پیامبر! مردم به ما چه خواهند گفت و ما بدانها چه گوییم؟ بگوییم پیر و سرورمان، سالار و اماممان را واگذاشتیم و در راهش از رمی تیری و طعن نیزهای و ضرب شمشیری دریغ کردیم؟ به خدا که تنهایت نمیگذاریم و جان در مراقبتت مینهیم، تا آنکه کشته شویم و بر ما رود هرآنچه بر تو میرود؛ که بعد از تو در زندگی لطفی نیست.
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت
11:37 توسط امید مهدینژاد| |
دیگر کسی جز خاندان حسین، برای حسین نمانده بود...
علی، که نکورویترین و نکوخویترین مردم بود، به جناب پدر رسید و اجازت خواست تا به قتال رود.
حسین اجازتش داد. آنگاه نومیدانه نگاهی بر قامتش افکند و گریست. پس گفت:
ـ خداوندا، تو شاهدی. جوانی به جنگ این قوم میرود که روی و خویش به رسولت میماند و کلامش چون کلام اوست و ما هرگاه شوق دیدار نبی میکردیم، به او مینگریستیم.
پس به فریاد گفت:
ـ آی ابنسعد! خدا نسلت را ببرد، که نسلم را بریدی.
علی به قصد قتال به سوی آن قوم رفت و مردانه جنگید و بسی از آنان کشت. آنگاه به جانب پدر بازگشت و گفت:
ـ ای پدر، هرم تشنگی هلاکم کرد و ثقل این جنگافزار توانم برید. راهی نیست که جرعه آبی بنوشم؟
حسین گریست و گفت:
ـ وا فریادا... پسرم، اندکی دیگر بجنگ. زود باشد که جدت محمد را دیدار کنی. او از جامی سیرابت کند که از آن پس هرگز تشنگی نخواهی چشید.
علی به میدان کارزار برگشت و قتالی عظیم کرد. ناگاه منقذ بن مره عبدی، به تیری بر خاکش افکند. علی فریاد برآورد:
ـ ای پدر، الوداع... این جدم رسول خداست که سلامت میرساند و میگوید «زودتر نزد ما بیا».
و فریادی کشید و درگذشت.
حسین، خود را به فرزند رساند و روی بر رویش نهاد و گفت:
ـ خدایشان بکشد که تو را کشتند. چه گستاخی کردند بر خدا و چه بیحیایی کردند بر شکستن حرمت رسول خدا... بعد از تو، خاک بر سر این دنیا.
علی، که نکورویترین و نکوخویترین مردم بود، به جناب پدر رسید و اجازت خواست تا به قتال رود.
حسین اجازتش داد. آنگاه نومیدانه نگاهی بر قامتش افکند و گریست. پس گفت:
ـ خداوندا، تو شاهدی. جوانی به جنگ این قوم میرود که روی و خویش به رسولت میماند و کلامش چون کلام اوست و ما هرگاه شوق دیدار نبی میکردیم، به او مینگریستیم.
پس به فریاد گفت:
ـ آی ابنسعد! خدا نسلت را ببرد، که نسلم را بریدی.
علی به قصد قتال به سوی آن قوم رفت و مردانه جنگید و بسی از آنان کشت. آنگاه به جانب پدر بازگشت و گفت:
ـ ای پدر، هرم تشنگی هلاکم کرد و ثقل این جنگافزار توانم برید. راهی نیست که جرعه آبی بنوشم؟
حسین گریست و گفت:
ـ وا فریادا... پسرم، اندکی دیگر بجنگ. زود باشد که جدت محمد را دیدار کنی. او از جامی سیرابت کند که از آن پس هرگز تشنگی نخواهی چشید.
علی به میدان کارزار برگشت و قتالی عظیم کرد. ناگاه منقذ بن مره عبدی، به تیری بر خاکش افکند. علی فریاد برآورد:
ـ ای پدر، الوداع... این جدم رسول خداست که سلامت میرساند و میگوید «زودتر نزد ما بیا».
و فریادی کشید و درگذشت.
حسین، خود را به فرزند رساند و روی بر رویش نهاد و گفت:
ـ خدایشان بکشد که تو را کشتند. چه گستاخی کردند بر خدا و چه بیحیایی کردند بر شکستن حرمت رسول خدا... بعد از تو، خاک بر سر این دنیا.
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت
12:4 توسط امید مهدینژاد| |
شش روز از محرم رفته بود، که بیستهزار کوفی در کربلا جمع آمده بودند...
حسین به جانب سپاه کوفی رفت و تکیهداده بر عمود شمشیر، سخن آغازید:
ـ شما را به خدا، مرا میشناسید؟
ـ میشناسیم. تو سبط رسول خدایی.
ـ میدانید رسول خدا جد من است؟
ـ به خدا که میدانیم.
ـ میدانید که من فرزند فاطمه و فرزند علی بن ابیطالبم؟
ـ به خدا که میدانیم.
ـ میدانید جدهام اول زنی است که اسلام آورد؟ که حمزه سیدالشهدا و جعفر طیار عموهای پدرم علیاند؟
ـ به خدا که میدانیم.
ـ میدانید اینکه بر میان بستهام، شمشیر رسول خدا و اینکه بر سر دارم عمامه رسول خداست؟
ـ میدانیم.
ـ میدانید پدرم علی اول کسی بود که اسلام آورد و داناترین و بردبارترین مسلمانان و ولی مؤمنین و مؤمنات بود؟
ـ میدانیم.
ـ پس چگونه خونم را مباح شمردهاید؟ خون فرزند کسی را که در روز رستخیز بر حوض کوثر خواهد ایستاد و آنچنان که شتران را از سر آب برانند، بدکاران را خواهد راند؟
گفتند:
ـ یااباعبدالله؛ اینها همه میدانیم، اما دست از تو نداریم، تا تشنهکام، شربت مرگت بچشانیم...
از خیمهها بانگ ندبه برخاست. حسین، عباس و علیاکبر را روانه خیمهها کرد و گفت:
ـ زنان را خاموش کنید، که به جانم، گریههای بسیار در پیش دارند.
حسین به جانب سپاه کوفی رفت و تکیهداده بر عمود شمشیر، سخن آغازید:
ـ شما را به خدا، مرا میشناسید؟
ـ میشناسیم. تو سبط رسول خدایی.
ـ میدانید رسول خدا جد من است؟
ـ به خدا که میدانیم.
ـ میدانید که من فرزند فاطمه و فرزند علی بن ابیطالبم؟
ـ به خدا که میدانیم.
ـ میدانید جدهام اول زنی است که اسلام آورد؟ که حمزه سیدالشهدا و جعفر طیار عموهای پدرم علیاند؟
ـ به خدا که میدانیم.
ـ میدانید اینکه بر میان بستهام، شمشیر رسول خدا و اینکه بر سر دارم عمامه رسول خداست؟
ـ میدانیم.
ـ میدانید پدرم علی اول کسی بود که اسلام آورد و داناترین و بردبارترین مسلمانان و ولی مؤمنین و مؤمنات بود؟
ـ میدانیم.
ـ پس چگونه خونم را مباح شمردهاید؟ خون فرزند کسی را که در روز رستخیز بر حوض کوثر خواهد ایستاد و آنچنان که شتران را از سر آب برانند، بدکاران را خواهد راند؟
گفتند:
ـ یااباعبدالله؛ اینها همه میدانیم، اما دست از تو نداریم، تا تشنهکام، شربت مرگت بچشانیم...
از خیمهها بانگ ندبه برخاست. حسین، عباس و علیاکبر را روانه خیمهها کرد و گفت:
ـ زنان را خاموش کنید، که به جانم، گریههای بسیار در پیش دارند.
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت
19:24 توسط امید مهدینژاد| |
پس کاروان به هر جانب که رو میگرداند، حر بن یزید و سپاهیانش ممانعت میکردند. تا در دومین روز از ماه محرم به زمینی خشک رسیدند.
حسین پرسید:
ـ این زمین را نام چیست؟
گفتند:
ـ کربلا.
گفت:
ـ بارالها، پناه میبرم به تو از کرب و از بلا. و این جایگاه کرب است و بلا. فرود آیید که اینجا بارهای ما میافتد و خونهای ما میریزد و اینجاست قبر و آرامگاه ما؛ که جدم رسول خدا، چنین برایم روایت کرده است.
پس کاروان از مرکبها فرود آمدند. حر و مردانش نیز در جوار آنها منزل گرفتند.
دمی بعد، حسین بر زمین نشست تا شمشیرش را بپردازد، و چنین سرود:
شرمت باد، ای روزگار که بد یار و همراهی هستی. چه بسیار خواهندگان و همراهانت که هر صبح و شام جانشان ستاندی و به غیر از این جور قناعت نکردی. دانم که هر زندهای رهسپار مرگ است. چه نزدیک است وعدهگاه کوچ از دنیا، و چه باک، که کار با خداوند جلیل است.
حسین پرسید:
ـ این زمین را نام چیست؟
گفتند:
ـ کربلا.
گفت:
ـ بارالها، پناه میبرم به تو از کرب و از بلا. و این جایگاه کرب است و بلا. فرود آیید که اینجا بارهای ما میافتد و خونهای ما میریزد و اینجاست قبر و آرامگاه ما؛ که جدم رسول خدا، چنین برایم روایت کرده است.
پس کاروان از مرکبها فرود آمدند. حر و مردانش نیز در جوار آنها منزل گرفتند.
دمی بعد، حسین بر زمین نشست تا شمشیرش را بپردازد، و چنین سرود:
شرمت باد، ای روزگار که بد یار و همراهی هستی. چه بسیار خواهندگان و همراهانت که هر صبح و شام جانشان ستاندی و به غیر از این جور قناعت نکردی. دانم که هر زندهای رهسپار مرگ است. چه نزدیک است وعدهگاه کوچ از دنیا، و چه باک، که کار با خداوند جلیل است.
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت
19:17 توسط امید مهدینژاد| |
مرد، بیکه جایی بداند و راهی بشناسد، تنها در کوچههای شهر بدینسوی و آنسوی میرفت. به سرایی رسید مجلل، که دهلیز و دالانی عظیم داشت و زنی بر درش استاده بود؛ چشمانتظار فرزند که به همصدایی غوغای شهر رفته بود و هنوز بازنگشته بود.
مرد گفت:
ـ ای کنیزِ خداوند! خدایت برهاند از تشنگی قیامت. جرعهای آب به من مینوشانی؟
زن به داخل رفت و با کوزه آبی بازگشت. مرد آشامید چندانکه سیراب شد. آنگاه از فرط خستگی بر جای نشست.
زن گفت:
ـ ای بنده خدا! به خانهات برو.
مرد ساکت بود.
زن گفت:
ـ برخیز و به خانهات برو، مرد. اینجا جای نشستن نیست.
مرد ساکت بود.
زن گفت:
ـ خدایت بیامزرد. آب آشامیدی، گوارایت باد. اینجا نشستنت شایسته نیست. برخیز و به خانه، نزد اهل و عیالت برو.
مرد، خسته و شکسته از جای برخاست:
ـ بانو، مرا در این شهر نه خانهای است، نه اهل و عیالی. گر امشبی در سرایت جایام دهی، امید است خداوند تو را در روضه رضوان جای دهد.
زن گفت:
ـ کیستی؟ از کدام خاندان و عشیره؟
مرد گفت:
ـ مسلمم. فرزند عقیل، فرزند ابیطالب. پسرعم پسر رسول خدایم که این مردم دروغم گفتند و فریبم دادند و آوارهام ساختند.
...
مرد گفت:
ـ ای کنیزِ خداوند! خدایت برهاند از تشنگی قیامت. جرعهای آب به من مینوشانی؟
زن به داخل رفت و با کوزه آبی بازگشت. مرد آشامید چندانکه سیراب شد. آنگاه از فرط خستگی بر جای نشست.
زن گفت:
ـ ای بنده خدا! به خانهات برو.
مرد ساکت بود.
زن گفت:
ـ برخیز و به خانهات برو، مرد. اینجا جای نشستن نیست.
مرد ساکت بود.
زن گفت:
ـ خدایت بیامزرد. آب آشامیدی، گوارایت باد. اینجا نشستنت شایسته نیست. برخیز و به خانه، نزد اهل و عیالت برو.
مرد، خسته و شکسته از جای برخاست:
ـ بانو، مرا در این شهر نه خانهای است، نه اهل و عیالی. گر امشبی در سرایت جایام دهی، امید است خداوند تو را در روضه رضوان جای دهد.
زن گفت:
ـ کیستی؟ از کدام خاندان و عشیره؟
مرد گفت:
ـ مسلمم. فرزند عقیل، فرزند ابیطالب. پسرعم پسر رسول خدایم که این مردم دروغم گفتند و فریبم دادند و آوارهام ساختند.
...
نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت
4:21 توسط امید مهدینژاد| |
یزید در دمشق بر تخت خلافت نشسته است و ولید در مدینه برایش بیعت میگیرد...
میدانگاهی در مدینه، مروان بن حکم را به حسین بن علی رساند.
مروان گفت:
ـ يا اباعبدالله، تو را نصيحتى مىكنم و در آن جز خير برایت نمیخواهم. صلاحت این است که با یزید بیعت کنی. تا مشقتی نبینی و آتش فتنه فرو نشانی...
حسین فرمود:
ـ پس فاتحه بر اسلام باید خواند: انا لله و انا الیه راجعون. سخنی گفتی، بیکه در آن بیندیشی. من تو را بدین نصیحتِ بدتر از ملامت مذمت نمیکنم که از تو بیش از این نمیآید. تو از مادر نزاده بودی که رسول تو را لعن کرد. ای دشمن خدا! ما خاندان رسولیم و بر زبان ما جز حق نرفته است. از رسول خدا شنیدم که فرمود: «خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است. هرگاه معاویه را بر منبر من دیدید، شکمش را بدرید.» اهل مدینه، معاویه را بر منبر رسول دیدند و دم بر نیاوردند، پس خدا به یزیدشان مبتلا کرد.
مروان در خشم آمد و گفت:
ـ به خدا از تو دست بر ندارم تا بیعت کنی...
حسین فرمود:
ـ ما اهل بیت طهارتیم؛ پلیدی از ما دور است. دور شو، پلید...!
مروان خاموش ماند و هيچ نگفت.
میدانگاهی در مدینه، مروان بن حکم را به حسین بن علی رساند.
مروان گفت:
ـ يا اباعبدالله، تو را نصيحتى مىكنم و در آن جز خير برایت نمیخواهم. صلاحت این است که با یزید بیعت کنی. تا مشقتی نبینی و آتش فتنه فرو نشانی...
حسین فرمود:
ـ پس فاتحه بر اسلام باید خواند: انا لله و انا الیه راجعون. سخنی گفتی، بیکه در آن بیندیشی. من تو را بدین نصیحتِ بدتر از ملامت مذمت نمیکنم که از تو بیش از این نمیآید. تو از مادر نزاده بودی که رسول تو را لعن کرد. ای دشمن خدا! ما خاندان رسولیم و بر زبان ما جز حق نرفته است. از رسول خدا شنیدم که فرمود: «خلافت بر خاندان ابوسفیان حرام است. هرگاه معاویه را بر منبر من دیدید، شکمش را بدرید.» اهل مدینه، معاویه را بر منبر رسول دیدند و دم بر نیاوردند، پس خدا به یزیدشان مبتلا کرد.
مروان در خشم آمد و گفت:
ـ به خدا از تو دست بر ندارم تا بیعت کنی...
حسین فرمود:
ـ ما اهل بیت طهارتیم؛ پلیدی از ما دور است. دور شو، پلید...!
مروان خاموش ماند و هيچ نگفت.
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت
13:19 توسط امید مهدینژاد| |
معاویه به یزید چنین وصیت کرد و مرد:
من بر تو در كار خلافت از چهار كس مىترسم...
از پسر ابىبكر: عبدالرحمن
از پسر عمر: عبدالله
از پسر زبير: عبدالله
و از پسر على: حسين
اما پسر ابیبكر؛ مردى است كه در ياران و دوستداران خويش مىنگرد؛ هرچيز كه آنان كنند، آن کند. دست از او بدار و هرچه كند او را بدان مگير.
و اما پسر عمر؛ مردى سخت نيك است و ترك دنيا گفته. هرگاه او را بينى سلام من بدو رسان و او را عطاياى وافر فرست.
و اما پسر زبير؛ بر تو بسيار مىترسم از او که مردى سخت مكار است. گاه همچنان شیر گرسنه در تو جهد و گاه چونان روباه حیلهگری کند. با او چنان زندگانى كن كه او با تو كند. وگر با تو بيعت كند، او را برقرار دار.
و اما حسين...
من بر تو در كار خلافت از چهار كس مىترسم...
از پسر ابىبكر: عبدالرحمن
از پسر عمر: عبدالله
از پسر زبير: عبدالله
و از پسر على: حسين
اما پسر ابیبكر؛ مردى است كه در ياران و دوستداران خويش مىنگرد؛ هرچيز كه آنان كنند، آن کند. دست از او بدار و هرچه كند او را بدان مگير.
و اما پسر عمر؛ مردى سخت نيك است و ترك دنيا گفته. هرگاه او را بينى سلام من بدو رسان و او را عطاياى وافر فرست.
و اما پسر زبير؛ بر تو بسيار مىترسم از او که مردى سخت مكار است. گاه همچنان شیر گرسنه در تو جهد و گاه چونان روباه حیلهگری کند. با او چنان زندگانى كن كه او با تو كند. وگر با تو بيعت كند، او را برقرار دار.
و اما حسين...
آه اى يزيد، چه گويم در حق او. گهگاهش تهديدى كن، اما زنهار که بر او شمشير نكشى. چندانكه توانى حرمتش دار که اينان جز در حرمت و منزلت رفيع زندگانى نتوانند كرد. پس اى پسر، چنان مباش كه در گذری و خون حسين در گردن داشته باشى كه هلاكت درآيد...
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت
18:15 توسط امید مهدینژاد| |
