تبليغاتX
رجزـ مویه

رجزـ مویه

شعرهای امید مهدی نژاد

 

 سلام و دوازده رباعی دیگر

 

 

 

گم شد، در قیل و قال گم شد سخنم

در بهت گذشت فرصتِ دم زدنم

بستند به لقمه های چرب و شیرین

تا وا نشود به حرفِ تلخی دهنم

 

آنها هیزم شدند، ما عود شدیم

آنها آتش شدند، ما دود شدیم

رفتند و شدند مردِ مردستان­ها

ماندیم و نرانِ ماده­اندود شدیم

 

ننگ است اینگونه با تو ماندن­هامان

ماندیم، ولی به خلوتِ تن­هامان

ای راویِ قصّه! وقتِ وقت است، بخوان

فصلی در بابِ تیغ و گردن­هامان

 

سر در آخور داریم، تن در بستر

پابرجاییم (غالباً در بستر)

عادت داریم، مثل مرداب به خاک

مشتی مَردیم، مردِ زن در بستر

 

پروندۀ جرمِ مستند را چه کنم؟

شرمندگیِ الی­الأبد را چه کنم؟

امروز چو باد از کمینش رَستم

فردا سنگینیِ لحد را چه کنم؟

 

هر درد نمایندۀ دردی دیگر

با درد دلم گرمِ نبردی دیگر

دل­خوش به دو ابر و چار باران شده­ایم

وین تازه شروعِ فصلِ سردی دیگر

 

هرروز پراکنده­تر از دیروزیم

عمری شب و روز را به هم می­دوزیم

اشکیم که در عزای خود می­ریزیم

شمعیم که بر مزارِ خود می­سوزیم

 

برای بیژن ارژن

در منظرِ شب کلامِ روشن تلخ است

بر بادکنک بوسه­سوزن تلخ است

شیرین­کاریم، دوستان! مصلحت است

از حق حتّی دو حرف گفتن تلخ است

 

ای مرگ! بیا و جابجا کن ما را

در خویش گره شدیم وا کن ما را

عمری ست که شب­نشینِ رؤیای توایم

از پشت ستاره­ها صدا کن ما را

 

در شامِ عبورِ شبروان فانوسیم

خاکِ رهِ آفتاب را می­بوسیم

خونخواهِ سیاوشیم، رستم با ماست

برباددهِ کلاهِ کیکاووسیم

 

من می­گویم شراره­ها می­مانند

تا صبح چراغ­واره­ها می­مانند

من می­گویم پیمبرانِ سَحَراند

شب می­میرد، ستاره­ها می­مانند

 

با روزنه­های ریزریز، از دلِ چاه

دیوارِ شب است رفته بالا تا ماه

تا گفتم ماه چشمِ شب روشن شد

لا حول و لا قوه الا بالله

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:34  توسط امید مهدی نژاد  | 

 

 

آی، ای سکوتِ بی­دلیلِ ناگهان! سلام

آی حبّه­قندِ تلخ! شهدِ شوکران! سلام

 

ای توالیِ شگفتِ مهر و قهر و قهر و مهر

ای پری سنگ­دل! امیرِ مهربان! سلام

 

آی ماهِ شب­کلاه بر سر از قماش ابر!

بر تو از کمینه اخترانِ کهکشان سلام

 

آی مینیاتورِ ظریفِ سبکِ اصفهان!

بر تو از نقوشِ گنگِ عهدِ باستان سلام

 

آی کعبۀ امیدِ کاروانِ حاجیان!

بر تو از تمام حاجیانِ کاروان سلام

 

هم­چنان سکوت و هم­چنان و هم­چنان سکوت

هم­چنان سلام و هم­چنان و هم­چنان سلام

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 17:52  توسط امید مهدی نژاد  | 

 

 

 

سلام و دوازده رباعی:

 

1

آهیخته و عرض تلاطم کرده­ست

برخاسته قصدِ سرِ مردم کرده­ست

دست تو مگر حریفِ شورَش بشود

تیغی که نیامِ خویش را گم کرده­ست

 

2

بر گرده­ی ساده­ها سواری کردند

بر شانه­ی جاده­ها سواری کردند

اسب و فیل و شاه و وزیر از پی هم

بر دوش پیاده­ها سواری کردند

 

3

آدم از شهر، شهر از آدم خسته­ست

بیزاری با دوندگی پیوسته­ست

حق است اگر پیاده­ها نومیدند

چشمان فرشته­ی عدالت بسته­ست

 

4

ما مردانِ نبرد تمرین­شده­ایم

سربازانِ نخبه­ی گلچین شده­ایم

دیری­ست نشسته­ایم در آخرِ خط

ما هنگِ پیاده­های فرزین­شده­ایم

 

5

ما را در این حصار تنها بگذار

در بازیِ روزگار تنها بگذار

بگذار که با دست خودش کشته شوم

سلطان را در شکار تنها بگذار

 

6

هرکس هر چیز گفت باور کردم

باور کردم؛ و رو به راه آوردم

«این راه به من نمی­رسد» گفت و گذشت

افسوس، نگفت از کجا برگردم

 

7

دیشب قول گندم و سیبم دادند

امشب هیچ و پوچ نصیبم دادند

بیهوده نشستم که بهاری بوزد

ای باران! بادها فریبم دادند

 

8

ای وای، بر اسبِ مرده­ام گریه­کنید

بر  خنجرِ زنگ­برده­ام گریه­کنید

من زنده­ام و خاطره­هایم زنده­ست

بر باورِ تیر­خورده­ام گریه­کنید

 

9

از غصه­ی روزهای بد گریه نکن

فردا از راه می رسد، گریه نکن

همخانه! بیا پاک کنم اشکت را

همسایه نگاه می­کند، گریه نکن

 

10

برای برادر بزرگم علی داوودی

پرونده­ی ما سیاه باشد؟ باشد

آکنده از اشتباه باشد؟ باشد

ما آینه­گردانِ جذامی­هاییم

واگفتنِ حق گناه باشد؟ باشد

 

11

از شب گله­ها دارم، ای ماهِ بلند!

دیدی که شهاب­ها چه با من کردند

من بودم و هفت آسمان بر شانه

دستی آمد ستاره­هایم را کند

 

12

خورشید گدای تیره­روزی شد و رفت

مهتاب زن لحاف­دوزی شد و رفت

پروانه­ی ما نیز شبِ قحطیِ شمع

قربانِ چراغِ نیم­سوزی شد و رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 17:23  توسط امید مهدی نژاد  | 

 

به یاد آخرین امیدمان

قیصر امین پور

که زنده خواهد ماند...

 

 

 

یا آخرین امید شد از دست

یا آخرین ستاره فروخفت

 

آن دم که آسمان

چندین ستاره بود به دستش

تا راه­های تازه­ی ناآزموده را

روشن کنند

غافل شدیم از آخرِ این قصّه

غافل شدیم و

              راه نیفتادیم...

 

حالا شب است و ما،

و آن ستاره­های سرِ شب

یا خفته اند و یا

با چشم­های بسته به شب فکر می­کنند

بی­هیچ آرزوی جدیدی

یا انتظار صبحِ سپیدی

مردم هم از قضا

بی حرف پیش شب همه شب خوابند

 

هم آخرین امید شد از دست

هم آخرین ستاره فروخفت.

 

و

باور نکنید بعد از این باور را

بر باد دهید باقی دفتر را

در عقده ی دستمال بعد از گریه

آتش بزنید شهر بی قیصر را.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 11:29  توسط امید مهدی نژاد  |